اشكامو پاك كنم يا نه؟! دوسم داري يا نداري؟!
تكليف عشقمون چيه؟! عاشقي يا مسافري؟!
اشكامو پاك كنم يا نه؟!
بگو تو مي موني باهام؟!
يا اشك و هديه مي كني وقت جدائي به چشام؟!
جواب اشكامو بده يه جائي دارم تو دلت؟!
يا عشق ناقابل من كهنه شده تو خاطرت؟!
بگو بگو بهم بگو پيشم مي موني تو هنوز؟!
تورو خدا تنهام نذار تو كه دوسم داشتي يه روز
با غم عشقت چه كنم؟! بمونم يا بميرم؟!
اشكامو پاك كنم يا نه؟! گريه رو از سر بگيرم؟!
<پریسا>
***زندگي زيباست نه به زيبائي حقيقت
حقيقت تلخ است نه به تلخي جدائي
جدائي سخت است نه به سختي تنهائي
***********************
***براي رسيدن به چيزي كه تا حالا بهش نرسيدي بايــــــــــــــــــــــــد
كسي بشي كه تا حالا نبودي
***********************
خدا رودوست دارم چون تا نخوام منو dc نمي كنه
خدا رودوست دارم براي اينكه با يه delete همه چي رو پاك ميكنه
خدا رودوست دارم براي اين همه friend كه برام add مي كنه
خدا رودوست دارم براي اين همه wallpaper كه update میکنه
خدا رو دوست دارم چون با اين كه خيلي بدم امامنو boot نمی کنه
خدا رودوست دارم چون با این که همه چیمو می دونه اما send to all نمی کنه!!!
ـ نگارـ
چند تا جمله هستش كه از اين ور اون ور شنيدم ببينين خوشتون مي ياد ...
_اگر خداي نخواسته از دست دختري كشيده اي نوش جان كردي و در پي اين عمل زشت به گريه افتاد مطمئن باش كه عاشقته...(داشته باشين آقا پسرا)
_وقتي دختري پسري رو دوست داره بزرگترين خطاي اونو مي بخشه ولي وقتي از پسر خوشش نمي ياد پاكدامني شو هم گناه مي دونه...
_اگر كسي را دوس داشته باشي و از دستش بدي بهتر از اينه كه هرگز كسي رو دوس نداشته باشي...(جدي جدي اينطوريه؟)
_ميگن يه نفر دوبار ميميره...يه بار مرگ عشق تو دلش و ديگه كسي رو دوس نداره بار ديگه وقتيه كه زندگي رو وداع ميگه اما مرگ زندگي در برابر مرگ عشق ناچيز هستش...
_وقتي بارون مي باره...هر چقد كه بتوني قطره بگيري همون اندازه دوسم داري هر چقد كه نتوني بگيري من دوست دارم(برات زيادي نباشــــــــــــــــــــــــه؟)
_ميدوني عشق شبيه چيه؟ديدي بعضي از بچه ها هر چي داروي رنگي رنگي پيدا مي كنن زود مي خورنش به خيال اينكه خوشمزست و طعم شگلات شيرين و ميده در حاليكه نه اينكه خوشحالشون نمي كنه ضررم داره براشون ...عشقم عين همينه قبل از اينكه تجربه كني شيرين ترين احساس دنياست در حاليكه بعداْ انقد ضربه مي خوري كه ميبيني شيرين كه نيست هيچ تازه تلخم هست...يعني آدم و عين اون داروهاي رنگي قول مي زنه...
<پریسا>
از چشمهایت که اشک آلود است از سر عاشقی. . .
از نگاهت که مهربان است از سر عاشقی. . .
از دستانت که مرا بهانه می کند. . .
از لبانت که مرا زمزمه می کند . . .
از دلت که برای من می تپد. . .
از روزگاری که به خاطرم سپری کردی. . .
هیچکدام دلیل نمی شود. . .!!!
<نگار>
هميشه ميگن:"بعد هر گريه خندست"،"بعد هر غمي شادي"،"پايان شب سيه سپيد است"،"در نااميدي بسي اميد است"...ولي نمي دونم چرا هميشه دل من بر عكسشو تجربه كرده...وقتي خوشحال بودم هميشه بعدش يه چيزي باعث شده كه ناراحت شم و به دوست هميشگيم يعني گريه پناه ببرم و...خوب ديگه اينم از شانس مزخرف من هستش...
تو هر بازي يه نفر مي بازه يه نفر مي بره ...حالا نميدونم تو اين بازي چرت و احمقانه ي زندگي چرا هميشه باختن نصيب من ميشه...شايدم تقصير خودم كه باعث ميشم هميشه ازم ببرن...
دلم خيلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي گرفته...خسته شدم انقد آهنگ آروم گوش دادم...انگار دارم يه جورائي با آهنگا حرف مي زنم ...باهاشون دعوا مي كنم ،جرو بحث مي كنم، آخرشم به جائي نمي رسم و دوباره يه آهنگ ديگه...تك تك كلماتشون و لمس مي كنم... الان دارم اينو گوش مي دم ببينين خوبه؟
چشم من بيا من و ياري بكن گونه هام خشكيده شد كاري بكن
غير گريه مگه ميشه كاري كرد؟! كاري از ما بر نمياد زاري بكن
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمي ياد تا قيامت دل من گريه ميخواد
هر چي دريا رو زمين داره خدا با تمام ابراي آسمونا
كاشكي ميداد همرو به چشم من تا چشام به حال من گريه كنن
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمي ياد تا قيامت دل من گريه ميخواد
دلم داره مي تركـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .
در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »
پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»
پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»
پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»
در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»
اگر در یک روز تابستان از پیشم بروی بهتر است خورشید را هم با خود ببری همراه با پرندگانی که آن روزها که عشقمان جوان بود و دلهامان پر نشاط در آسمان تابستان پرواز می کردند آن زمان که روزها تازه بود و شبها دراز زمانی که مهتاب برای شنیدن آوای مرغ شب بی حرکت می شد همه ی اینها را بهتر است با خود ببری اگر از پیشم بروی اما اگر بمانی برایت روزی خواهم ساخت که نبوده و نخواهد بودبا هم آواز خواهیم خواند بر باران سوار خواهیم شد با درختان سخن خواهیم گفت و باد را به عبادت خواهیم نشاند اما اگر بروی چاره ای نیست می پذیرم اما برایم آنقدر از عشق باقی گذار که در دستانم جا بگیرد اگر تو بروی که میدانم روزی خواهی رفت پس به دنیا بگو تا آن زمان که بازگردی از حرکت بایستد اگر که برگردی به راستی عشق چیست اگر عاشق تو نباشم حال که عزم رفتن داری بگذار بگویم اگر بروی من تا سلام دوباره آهسته آهسته خواهم مرد اگر بروی اما اگر بمانی برایت شبی خواهم ساخت که هرگز نبوده و نخواهد بود بر لبخندت سفر خواهم کرد و بر احساست سوار خواهم شد با چشمانت که این همه دوستشان دارم سخن خواهم گفت اما اگر بروی گریه خواهم کرد زیرا دیگر درود از کلمه بدرورد جدا شده است اگر تو بروی که می دانم روزی می روی دیگر هیچ چیز در دنیا که بتوانم به آن اعتماد کنم برایم نخواهد ماند جز اتاق خالی و فضایی پر از خلاء بسان نگاه پوچی که در رخساره ات می بینم آه ! من سایه ات می شدم اگر می دانستم این، مرا در کنار تو نگه می دارد
!!!می روی یا می مانی. . . ؟؟
<نگار>
خسته و كوفته بطرف تختم ميرم تا شايد از رنج روزانه كه تنم را خسته كرده آسوده بشم،اما در بستر خواب روز تازه اي اغاز ميشه چونكه بعد از كار تن نوبت كار فكره
...انگار قلب وذهن آدم تو يادآوري گذشته ها و از دست رفته ها بي رحم ترين جلادهاي دنيان
... با هر شدتي بخواي از خاطره هاي گذشته ات فرار كني با همان شدت اون رو توي صورتت ميكوبن وآزارت ميدن!...از لحظات قبل خواب توي تختم بيزارم چون هر چي اتفاق بد تو زندگيم باشه عين يه فيلم جلو چشام نمايش داده
ميشه آخه بعضي از لحظه ها تو زندگي هست كه تو ذهن آدم حك ميشه مثله يه عكس و تصوير هميشه توي ذهن دست نخورده و ثابت ميمونه آدم به گذشته كه بر ميگرده درس به روشنيه روز اول جلوي چشمش نقش ميبنده... برا همينه كه هميشه ترجيح ميدم تا نهايت مـــــــــــــــــــــــــــرگ خسته باشم كه حتـي ناي فكركردن وكلنجار رفتن با خودمو فكرامو نداشته باشم...
ميگن تنهائي فقط برازنده ي خداست هيچ آدمي نمي تونه تنها زندگي كنه...راس ميگن من يه سالي ميشه از تنهائي و بيكاري فراريم تا يه مدت پيش كه با درسا مشغول بودم الانم بيشتر اوقات شبتم ولي واي به حال روزائي كه تعطيلم هر موقع بخوام برم توي اتاقم نميتونم درو ببندم احساس خفگي ميكنم انگار ديوارا دارن مي يان روم برا همينه كه از تنهائي بيزارم چون از فكرا و صحنه هائي كه از گذشته هجوم ميارن وحشت دارم
...در واقع نه از دوروبرم بلكه از خودم وازسرنوشتم فرار ميكنمنميتونم اين تنهائي رو كه محكوم بهش شدم رو تحمل كنم يا لااقل دركش كنم...هر انساني تنها به دنيا مي ياد وتنها از دنيا ميره...ولي بعضيا تو زندگيه آدم ميان و ميرن و يه پارچه اي ازخاطره هات و لحظه هات ميشن و ما هميشه اونائي كه اومدن و رفتن و با خاطره هاي خوبشون يادآوري ميكنيم شايد به خاطره اينه كه هيچ حسي تو اين دنيا قشنگ تر از اين نيست كه بدوني به كسي تعلق داري و براي كسي عزيزي
...اينكه آدم بدونه يه نفر به او فكر ميكند،يه نفر دوسش داره...اين حس انگار وجود آدمو براي خودش هم عزيزو دوس داشتني ميكنه ... اين يه خوشبختيمحضه...البته برعكسشم هست كه اگه اين خوشبختي رو تجربه كرده باشي وقتي از دستش ميدي احساس بدبختي بهت دس ميده... و اين حس وحشتناكه...
بعضيا ميگن اين حس و ميتوني تو وجود پدر مادرت پيدا كني و همين بسه...ولي به نظر من پدر مادرا انقدر سرگرمه كاراشونن كه فقط به فكره اينن كه از لحاظ مادي چيزي برامون كم نزارن برا همينه كه از درون و احساساتمون هميشه بي خبرن اون موقع هست كه اگه از يه نفري يه توجهي ببيني به طرفش جذب ميشيحالا اينجاس كه تنها كاري كه ميتوني بكني اينه كه از خدات بخواي طرفت تو زرد از آب در نياد وگرنه
وااااااااااااويـــــــــــلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاااااااااااااااا
اگه دعاتم براورده نشد زيادي غصه نخوربعضي وقتام خدام با آدم شوخيش ميگيره و عين همه بنده هاش اونم اذيتت ميكنه...چون من اين دعارو زيادي كرد ولي فايده اي نداشت !![]()
<پریسا>