تبليغاتX
سراغ ساده ای از دل بگیریم

آيا ميدونستين كه تاريخ تولدمون نشون ميده كه ما چه كسي هستيم ؟تصور شما چيه؟واقعاْ فكر ميكنين يه عدد ميتونه اين همه رازو تو خودش نهفته باشه؟ حالا بياين امتحان كنيم ببينيم تا چه حد درسته؟توروخدا هركي امتحان كردبگه درس درمياد يانه؟

مثلاْ:من متولد21 بهمن 1365 هستم ميشه...

2=0+2=20=7+9+3+1=1397=1365+11+21

شماره تولد من شد:2...وحالا ميتونيم اونچه رو كه مربوط به اين شمارست با خودمون مطابقت بديم...

1-خالق و مبتكر

"يك"ها هميشه دوست دارند تمامي كارها و مسائل بر حول محوري كه آنها مي گويند وتعيين ميكنند انجام شه ،گاهي خودخواه ميشوند ،بشدت وفاداروصادقند ،هميشه دوست دارند حرف اول را بزنند و غالبا رهبر و فرمانده هستند ،عاشق اين هستند كه بهترين باشند ولـــــــــــــــــــــــــــــي بايد ياد بگيرند كه عقايد ديگران ممكن است بهتر باشد و بايد با رويي باز آنها رانيز بشنوند.

2-پيام آورصلح

"دو"ها سياستمدار به دنيامي آيند!اصلا تنهايي را دوست ندارند، چنانچه در دوستي با كسي احساس ناراحتي كنند ترجيح مي دهند تنها باشند ،ذاتا خجالتي هستند و بايد در تقويت اعتماد به نفس خود تلاش كنند.

3-قلب تپنده ي زندگي

"سه"ها ايده آليست ،فعال، اجتماعي، جذاب ،رمانتيك ،بردبار ،پرتحمل هستن. خيلي از كارها را با هم شروع ميكنن اما همگي آنها را پيگيري نميكنن ،بسيار محبوب هستن ،امــــــــــــــــــــــا بايد ياد بگيرن كه دنيا را از ديد واقعگرانه تري هم ببينن.

4-محافظه كار 

"چهار"ها بسيار حساس و سنتي ،پيرو نظم و انظباط هستن.تنها زماني وارد عمل ميشوند كه دقيقاْ بدانن چه كاري بايد انجام دهند ،عاشق محيط بيرون از خانه، بسيار مقاوم و باپشتكار ،امـــــــــــــــا بايد ياد بگيرن كه انعطاف پذيري بيشتري داشته و با خود مهربان تر باشن.

5-ناهماهنگ با جماعت

"پنج"ها جهانگردند و كنجكاوي ذاتي،خطرپذيري از خصوصيات اصلي اونهاس ،عاشق تنوع اند و در هر فرصتي به دنبال يادگيري هستن.

6-رمانتيك و احساساتي

"شش"ها ايده آليست و زماني خوشحال ميشن كه احساس مفيد بودن بكنن وفادر و صادق اند ،عاشق هنر و موسيقي ان در دوستي ثابت قدم اند ولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي بايد بين چيزهائي كه ميتونن تغيير بدن و چيزهائي كه نميتونن ،تفاوت قائل بشن.

7-عاقل وخردمند

"هفت"ها جستجوگران،احساسات هيچ ارتباطي با تصميم گيري آنها نداره ،مرموزن بايــــــــــــــــد ياد بگيرن كه در اين دنيا چه چيزي قابل قبول يا نه!

8-آدم كله گنده

"هشت"ها حلال مشكلات اند قضاوتي درست دارند و بسيار مصمم هستن، با شرايط خاص اين امكان را به وجود مي آورن كه ديگران هميشه آنها را رئيس ببينن.

9-اجرا كننده وبازيگر

"نه"ها هنرمند،دلسوز،بخشنده هستن.اصلاْ در دوست يابي مشكلي ندارن.در حالات مختلف شخصيت هاي متفاوتي از خود بروز ميدهند ،خوش شانس ان آنها براي موفقيت بايد به يه دوستي عشق دوجانبه كه ميتواند مكملشان در زندگي باشد،دست يابن...

نظرتون چيه؟درسته يا نه؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط pariSa  | 

 بازم اومدیم ولی این بار با یه ترانه جدید از افشین. . .من که خیلی حال کردم باهاش.شاید شمام خوشتون بیاد

                        کلیک کن>>>>  افشین. . . ازت بدم میاد

 

       دیگه ازت بدم میاد . . . بدم میاد . . . بـــــــــــدم میـــــــاد . . .

دیگه برام مهم نیست نبودنت کنـــــارم          من بی خیالت شدم حوصله اتم ندارم

دلم میخواد که بی تو تنهای تنها باشم         عطر نبودنت رو رو لحظه هـــــام بپاشم

دیگه ازت بدم میاد پیشم نیا عروسک          بهـونه گیر اخمــو! عروسـک بی نمـک !

دیگه برام مهم نیست نبودنت کنـــارم          بــــرو بابا ولم کن من دیگه بی خیـالم

حالا که نیستی پیشم دردو غمی ندارم      از روزی که تو رفتی همش تو عشق و حالم

 

دیگه ازت بدم میاد پیشم نیا عروسک         بهونه گیر اخمـو !عروسک بی نمـــــک !

دیگه ازت بدم میاد خیلی دلم ازت پره        بدون که هیشکی مثه من گول تورو نمی خوره

اسم منو دیگه نیار حتی سراغمم نیا        یا آدم خوبی بشو یا توی تنهــایی بمیر

دیگه ازت بدم میاد پیشم نیا عروسک        بهونه گیر اخمـو! عروسک بی نمـــــک !

 

                      دیگه ازت بـــــــــــدم میـــــــــــــاد. . .!!!

         بدم میاد . . . بدم میـــاد . . . بدم میـــــــــاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط pariSa  | 

چقد سخته بعد از اينكه كسي رو كه دوس داشتي از دس داده باشي بخواي اين دردو

با گوش كردن به آهنگي تسكين بدي(كه البته غير ممكنه) ... اين آهنگي كه ميخواست

آرومت كنه همون آهنگي باشه كه يه روزي خودش بهت داده بود...آهنگ شروع به خوندن ميكنه...

خيلي وقته سايت و بر سر ندارم

چش به در دارم ازت خبر ندارم

خيلي وقته زير رگبار محبت

پاي رفتن دارم همسفر ندارم

تو برام همه كسي

تو برام هم نفسي

نميدونم كه چرا تو به من نميرسي

...

كي به تو گفته ديگه تورو نميخوام

با دلي عاشق به دنبالت نمي يام

كي به تو گفته ديگه دوست ندارم

گل بوسه بر سر رات نميزارم

به من بگو كدوم صدا با تو هنوز عاشقانه ميخونه

...

شباي من بدونه تو يه آسمونه بي ستارست

...

آهنگو عوضش ميكني تا بيشتر از اين داغونت نكرده(البته اگه ظرفيتي باقي مونده باشه)

يه سي دي ديگه شروع به خوندن ميكنه...

اشكاي يخيمو پاك كن دراي قلبت و وا كن

صداي قلبمو بشنو

من چه كردم با دل تو

كاشكي تو لحظه ي آخر

عشقو تو نگام ميخوندي

قلبتو صدامو نشنيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

رفتي با غريبه موندي

...

و يادت بياد كه يه بار كه دعوا كرده بودين اين آهنگو برات باز كرده بود ...

و تازه بفهمي كه سايش با رفتن جسمش از زندگيت پاك بشو نيست كه نيست...

اون تو زندگيت وجود داره ...كه با هر خاطره اي زنده ميشه...و تو مجبوري با همين خاطره ها رندگي كني ...چون...

اون ديگه رفته...

اگه بودي الان سالگردمون و با هم ميتونستيم جشن بگيريم...باورت ميشه يه سال شد ...؟!نميدونم قراره چند سال ديگه اين روزو تنهائي و بدون تو جشن بگيرم...ولي اينو خوب ميدونم كه تا آخر عمر اين روزو فراموش نخواهم كرد و يكي از عزيزترين روزام خواهد بود(من ديوونم نه؟)تا حالا ديده بودين سالگرد آشنائي با كسي كه ديگه نيست و كسي جشن بگيره؟اشكال نداره اگه شمام مثل من اونو اينقد...ادامه ندم بهتره...

به هر حال تبريك...                                                        <پریسا>

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط pariSa  | 

اينو يه جائي چند وقت پيش خونده بودم خوشم اومد بخونين ببينين چطوره؟....

ببخشيد استاد! كامپيوتر مونث است يا مذكر؟

استاد دانشجويان را به دو گروه دختر و پسر تقسيم كرد و از دو گروه خواست كه با ارائه دلايل قابل قبول به پرسش دانشجوي ياد شده، پاسخ دهند.

ابتدا گروه دانشجويان دختر جنس كامپيوتر را مرد اعلام كردند و براي اين ادعاي خود دلايلي را مطرح كردند: 1 - وقتي به آن عادت مي كنيم گمان مي كنيم بدون آن قادر نيستيم كاري انجام دهيم!

2- با آن كه داده هاي زيادي دارند نادانند!

3- قرار است مشكلات را حل كنند اما در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشانند!

4- همين كه پايبند يكي از آنان شديد متوجه مي شويد كه اگر كمي صبر كرده بوديد، مورد بهتري نصيبتان مي شد!

دانشجويان پسر كه سخت متحير شده بودند با قدرت اعلام كردند كه كامپيوتر زن است و استدلالي به اين شرح عرضه كردند:

1- به غير از خالق آنها كسي از منطق دروني آنها سر در نمي آورد!

2- كسي از زبان ارتباطي ميان آنان سر در نمي آورد!

3- كوچكترين اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخيره مي كنند تا بعدها تلافي كنند

4- همين كه پايبند يكي از آنها شديد بايد تمام پولتان را صرف خريد لوازم جانبي براي آنان كنيد!

نظر شما چيه؟ نظر يادتون نره....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط pariSa  | 

داشتم میون کوچه پس کوچه های تنهایی خودم قدم میزدم و از پیچ و خم های کوچه ها می گذشتم. به هر پیچی که می رسیدم با خودم می گفتم نکنه این یکی دیگه بن بست باشه؟! کسی تو کوچه نبود.گهگاه فقط باد ملایمی از کنارم رد می شد و زیر لب چیزی زمزمه میکرد.شاید داشت منو مسخره می کرد.کوچه ساکت بود و وحشتناک! فقط صدای نفسام تو کوچه پیچیده بود. یه پیچ دیگه روبروم بود، نکنه این یکی بن بست باشه؟! پاهامو با تمام قدرتم از زمین بر میداشتم و خودمو جلو می کشیدم. دوس داشتم همین طور برم، اما از اینکه به بن بست برسم و دوباره باید برگردم وحشت تو وجودم فوران می کرد. هر قدمی رو که بر میداشتم تمام دفتر خاطراتم نا خودآگاه جلوی چشمام ورق می خورد. کسی مثه تو داشت همون حرفای قشنگتو تو گوشم آروم آروم زمزمه می کرد. داشتم به پیچ نزدیک می شدم همیشه تا اینجا می اومدیم، اما از ترس دوباره برمی گشتیم. قدمام سنگینتر شد و نفسام عمیق تر! هنوزم کوچه ساکت بود . رسیده بودم ؛نکنه بن بست باشه؟! ؟سرمو پایین انداختم و آروم قدم آخرو برداشتم.حدسم درست بود. . . بن بست بود! اینو از سایه ی سنگینی که به روم افتاد فهمیدم. همون طور چشمام به زمین بود اما . . . چه عطر آشنایی بود!چشمامو درشت تر کردم و آروم سرمو بالا آوردم؛ پاهایی مصمم حرکت! دستهایی مردونه و مرهم ! سینه ای استوارو ستبر! چهره ای عاشق و معصوم ! لبخندی مهربون !و چشمهایی بی ریاو نافذ!دوست داشتم می تونستم به زمان فرمان ایست بدم و این تلاقی شیرین دو نگاه و جشن بگیرم. این تو بودی که درست روبروم ایستاده بودی من به تو رسیده بودم. چشام پر از برق شد و یه لبخند ژرف تو صورت خسته ام دوید. مثه یه پرنده بالها مو باز کردم و تو آسمون سینه ستبرت به پرواز در اومدم و آروم زمزمه کردم :

         اگه همه ی بن بست های دنیا به تو برسه حاضرم تمام کوچه ها رو یه نفس بدوم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط pariSa  | 

از اونجائي كه دانشگاه باز شده و اولين روزاست كه ميريم شبستر يا اونجائيم يا تو مايه هاي خفني خسته ميشيم كه آدم حال نداره بياد اينترنت و اينا...ولي هر چقدر هم خستگي داشته باشه خوشي هم داره خيلي باحاله...يه زموني فكر ميكردم اينكه بري ترمينال و سوار ماشين بشي و 3ربع راه بري سخته ولي انقد تا اونجا با سپيد ور ميزنيم كه نميفهميم كي ميرسيم...

مثلاْ ديروز بارون كه چه عرض كنم تگرگ ميباريد رو پله ها جلو دانشگاه همه جمع شده بودن نميشد رفت پيشه سرويسا يكي از پسرا چتر داشت نفري هزار تومن كرايه ميگرفت كه ببره دم سرويس...هر كي راه مي افتاد بره تا دم سرويس برسه مثه جوجه اي ميشد كه انگار تازه از آب گرفتنش

از اونجائي كه ما بايد ساعت 6 ميرسيديم تبريز دل و به دريا زديم و ...وقتي سوار سرويس شديم فقط دوتا جا بوددرست پشت راننده...نزديكاي پليس راه راننده گفت جلوئيا كمر بنداشونو ببندن ...ما هم يه طرف كمربند سپيد و بستيم به يه طرف كمربند من(اشتباهي) همچين چپيده بوديم تو هم هي ام غر ميزديم كه چرا اينطوريه و اينا بعد ديديم اشتبا كرديم راننده هم هي غر ميزد كه زود باشـــــــــــــــــــــــــــين رسديـــــــــــــــم پليـــــــــــــــــــس رااااااااااااه... آخرشم يه طرف مال سپيد پيدا نشدو با دستش نگه داشت خلاصه كلي خنديديم...

به اميد روزي كه همه ي بچه ها دانشجو شن خيلي حال ميده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط pariSa  | 

میون روزای زندگی بعضی روزا روزای مخصوصیه مثه روز اول مدرسه. . . روزی که اولین بیست رو معلم تو دفترت می نویسه. . . اما همه این روزا به اندازه ی یه روز قشنگ مهم نیس ! به تقویم همیشگی روی دیوار که نیگا کنی همه روزا مثه همن 365 روز اما یه روزی هس که با 364 روز بقیه فرق داره و اون روز تولدته و امروز روز تولد حنـــــــــانه جــــونمه! بهترین دوستم ! و سنگ صــــبورم ! این روز که قشنگترین روز زندگیته و روز تولدت ، مبـــــــــــــارک!

                                        حادثه اولین تپشت مبــــــــــارک

                                                                                                            < نگار>

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط pariSa  | 

 

مثه هميشه نبود . منم مثه هميشه نبودم . يه چیزی تو وجودم غلغله به پاكرده بود.چشاش مثه هميشه نبود.این بار چند تا ستاره تو چشاش لونه کرده بود . یه جورایی برق می زد . هر کلمه ای
که می گفت انگار  دلم به طرفش پرواز می کرد . صداش برام دلنشین بود و هیچ چیزی مثه همیشه نبود.
قلبم داش تند تر از همیشه می زد. دستام یخ زده بود . و زبونم بند اومده بود . من چه ام بود؟! مگه  این همون چشای همیشگی نبود ؟ اما نه ! نبود ! این بار فرق داش . یه جورایی برام قشنگتر بود . حرفاش شیرین تر شده بود. چهره اش برام یه آرامش عجیبی داش. انگار برام عزیز بود!
هیچ وقت این حس به سراغم نیومده بود . نمی تونستم بفهمم چیه؟ حتی وقتی خواس بره بازم مثه همیشه نبودم.این بار دلم می خواس بمونه ! این بار که می رفت دلم گرفت . کاش نمی رفت ! کاش تنهام نمی ذاش!اما رفت . . .! برگشتم و نشستم . رفتم تو فکر و دنبال یه اسم واسه این حس عجیب گشتم . این چه حسی بود که منو زیر رو کرده بود . تو وجودم طوفان به پا شده بود اما بازم برام قشنگ بود!

اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده                      اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازه اش زیاده

خواب به چشمام نمی اومدو دست و دلم دنبال کاری نمی رفت . یه قاب عکس از چشمای نازش جلوی چشام حک شده بود . تموم حرفای قشنگش تو گوشم پیچیده بود . برام عزیز شده بود! برام مهم بود! پر از حس زندگی بودم . انگار تازه جوونه زده بودم . تازه متولد شده بودم !هیچ احساس بدی تو من وجود نداش . و من به این احساس عجیب اخت کرده بودم . باورش کرده بودم . آره! من . . . . شده بودم!!!

                                                          

من به دستای نگاهت دل خود رو می سپارم           هستی ام یه قلب پاکـــه که برات هدیه میارم
واســـــه ما فرقی نداره که جقدر فاصـله داریم          هر جای دنیا که باشیم واسه هم پر در میاریم
میدونم با گوش جونت می شنوی ترانه هامو          میون این همه فریاد میشناسی رنگ صـــدامو
دل من قــدر یه دریــاس اما بغض تو یه برکـــــه          تـــــو برام آب حیـــاتی بی تو بودن مثه مرگــــه
توی آســمون رویا تـــــو پری شـهر نــــــــــوری          تـــــو عــزیزترین ستاره از یه کهکشـــون دوری !
تـــو برام رنگ خــــیالی تـوی بی رحمی دنیـا           مثـه آسمـــــون رویــــا! آبـــــی قشنگ دریــــا!!

                                                                                                                

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط pariSa  | 

امروز با كلي ذوق وشوق تحصيل علم صبح رفتيم دانشگاه ...جاي شما خالي (اونائي كه رفتن شبستر ميدونن ديگه)از در اصلي رفتيم تو از پله هاي ساختمون كه ميخواستيم بريم بالا رو اولين پله بند كيفم پاره شد و ولو شد رو زمين... چشتون روز بد نبنه سپيدو مينا هر هر ميخنديدن و من هاج وواج كيف تو دستم مونده بود عين اون بچه اولاي دبستاني كه زنگاي تفريح كيفشون و تو بغلشون ميگيرن و از ترس اينكه مبادا كسي به وسايلاشون دس بزنه محكم مي چسبنش...خــــــــــــاــــــاصه با سپپد رفتيم انبارو ميخكوب زديم بهش (كه البته اونم زيادي دووم نياورد)هييچي ديگه بعدشم كه كلاس تشكيل نشدو مارو از يادگيري علم محروم كردن گفتن برين دم در خونتون بازي كنين ماهم دست از پا درازتر برگشتم خونه ...

بعدش اگه مشروط شدم نگين چرا اينطور شداااااااااااااااا از همين روز اول كه فسم و خوابوندن انتظاري ازم نداشته باشين خلاصه دو سه روز بيكاريمـــــــــــــــــــــــــــــو بعدش ببينيم چي ميشه...يعني اينطور علافيه دانشگاه؟

                                                                               <پریسا>

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط pariSa  |