تبليغاتX
سراغ ساده ای از دل بگیریم

از اونجائي كه هر كسي تو وبلاگش يه مطلب از عقش(همون عشق خودمون) ميزاره گفتيم ما هم عقب نمونيم و يه چيزيم ما بزاريم كه يه وقت نگن بلد نيستيم...

عشق يعني چي؟!

از معلم زبان ميپرسن عشق يعني چي؟...ميگه هم پايه ي love

از معلم تاريخ ميپرسن ميگه...سوغاتي سلسله ي دل

معلم ادبيات ميگه...موهبت الهي

معلم هندسه ميگه...مجموع نقاطي است به دور قلب

معلم ديني ميگه...گاهي حلال گاهي حرام

معلم جغرافي ميگه...مثل رودي هستش كه سرچشمه اش قلب

معلم فيزيك ميگه... شيء است كه دماي جوش بدن رو بالا ميبره

...

ميبينيم كه هر كسي عشق رو جوري معنا ميكنه بعضي ها قشنگ ترين پديده ي عالم رو عشق ميدونن بعضي كه يه بار طعم شكست رو چشيده باشن عشق رو با آه و افسوس ياذ ميكنن...

يا هر كسي عشق رو با يه رنگي ميبينه كه تازگي هام مد شده همه ميگن مشكي رنگه عشق(به خاطر كاست رضا صادقي) ولي به نظر من همه ي رنگاي خدا عشقه بستگي داره چطوري نگا كني ...بعضي از ماها به خاطر خاطراتمون علاقمند ميشيم به يكي از رنگا ويكي از رنگا براي هر كسي معني عشق داره...

نظر شما چيه؟ عشق چه رنگيه؟ برا متولد فروردين... ارديبهشت... عشق چه رنگيه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط pariSa  | 

چند روزي بود چشام اذيتم مي کرد .به خاطر همين منو تو عصر تابستون کشونده بود مطب .اتاق انتظار
هميشه برام يکي از خسته کننده ترين جاها بود . هنوز بايد منتظر مي موندم تا نوبتم بشه .چشمم افتاد به روزنامه ي روي ميز . برداشتم و ورق زدم تا بلکه زمان بگذره .صحنه ي دل آزاري بود دو تا عکس درس کنار هم تو يکي از صفحات . . . ولي با کلي تفاوت!
 دو تا پسر بچه بودن که هر دوشون به نحوي داشتن خودشونو سرگرم مي کردن . يکي با يه دوربين ژيگول داش سعي مي کرد دورترين جاي ممکنو ببينه ولي اون يکي با دوتا شيشه ي نوشابه که کنار هم و جلوي چشاش گرفته بود مي خواس از ته شيشه هاي نوشابه يه تصوير واضحي برا خودش رسم کنه اما دريغ!چون اون فقط به روياي داشتن يه دوربين خوش بود وهيچ چيزي نمي تونس ببينه !
روزنامه رو روي ميز گذاشته بودم ولي فکر اون تصوير هنوز تو ذهنم بود. به تفاوت بين دو صحنه فکر
مي کردم به اين که کلي از اين تفاوتهاتو زندگيمون مي بينيم اما خيلي بي تفاوت از کنارش رد مي شيم .حتي به خودمون زحمت نمي ديم  يه فکر کوچولو در موردش بکنيم.
کسي هس تمام برنامه هارو با تلويزيونهاي آنچناني  ميبينه. همه چيزو مي تونه بزرگتر از اوني ببينه که ذاتا هستش . . گلارو. . آدمارو!و خيلي واضح و روشن !اما يکي ديگه براي ديدن يه برنامه که دوس داره و تنها سرگرميشه بايد چند ديقه با تي وي ور بره تا بلکه دس کم يه تصوير مبهم وسياه سفيدي از اون داشته باشه. اونقد که فقط بتونه تصويرا رو از هم تشخيص بده .تصويراي پر برفک و با پرپر زدناي گهگاه!
يه بچه اي هس وقتي حوصله اش سر ميره پشت لپ تاپ مي شينه ميکو ميزنه به گوشش و غافل از
دورو برش تو سايتا چرخ ميزنه و مي چته .اما اون يکي با بچه هاي محل جمع مي شن وبا قرون قرون پول رو هم گذاشتن ميرن و يه توپ پلاستيکي مي خرن و با همون توپ عصراي تابستون خوش مي گذرونن.
توپي که معلوم نيس  بالاخره مال کيه و خونه ي کي بايد باشه ؟

ولي از همه ي اينا که بگذريم حتي مي بينيم تو طبيعي ترين مسئله ي زندگي که مرگ باشه ،مرگي که برا همه هس و به قول قديميا شتريه که در خونه ي هر کي مي خوابه باز هم فرق هس. دنيا به جايي رسيده که حتي براي مرده ها هم ولي عصر هس . بالاي شهر مرده ها ! مسخره اس!نمي دونم وقتي آدما مي ميرن ازشون فقط چند تا استخون باقي مي مونه چه فرقي مي کنه کجا باشن ؟ چرا بايد براي خونه ي آخرتشون هم ميليونها پول بدن؟
کيِ فکر مي کرد آدما اين همه از هم فاصله بگيرن؟ اين همه تفاوت از اولين لحظه ي زندگي تا مرگ چرا بايد باشه؟
يعني تو ي اون دنيا هم وليعصري هس؟ يعني اونجا هم بالاي شهر و پايين شهر داره؟
حالم از اين همه فاصله و تناقض به هم مي خوره!يعني کيا باعث اين تفاوت شدن؟يعني مي شه يه روزي اين تفاوتها پاک بشه و همه بشن مثه هم ؟! راحت و خوشبخت! و هيچ دختري تو حسرت عروسک موطلايي دخترک همسايه نباشه؟!اما نه!همين طور بوده و هس ! و هر چي فکر کنم بازم به جايي نمي رسه
به خودم ميام هنوز تو مطبم بايد پاشم آخه نوبتم شده. منشي صدا ميزنه: نفر بعدي!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط pariSa  | 

ميگن دوست به كسي ميگن كه وقتي غصه داري پيشت باشه ...همدمت باشه...هميشه باهات باشه...وگرنه هر كسي ميتونه تو خوشيا شريك باشه...تو اين زمونه اين نياز تنهائي رو همه با جنس مخالف برطرف ميكنن ولي من خيلي خوشحالم كه اونقدر دوست خوب دارم (دختر)كه بتونم تنهائيم و باهاشون قسمت كنم و تو شادي و ناراحتيم پيش منن ...امروز تولد يكي از همين دوستاست دوستي كه هر موقع گريه كردم باهام گريه كرده هر موقع خنديدم باهام خنديده... تولد مهسا جونم...   

  مهســــــــــــــــــا جـــــــــــــــــــون تــــــــــــــولدت مبــــــــــــــــــــــــــــارك               

خيلي دوست دالم نانازكم...كم برام گريه نكردي كه...يادته وقتي منشي زاده دعوام كرده بود قبل من زدي زير گريه بچه ها نميدونستن منو بايد آروم كنن يا تورو...

عزيزم از ته دلم آرزو ميكنم سالي پربار و پر از موفقيت و شادي همراه داشته باشي وبه آرزوهات(نه همش اون موقع پر رو ميشي)برسي ...دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط pariSa  | 

قبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول شــــــــــــــــــــــــــــــــدم

قبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول شـــــــــــــــــــــــــــــــــدم

                                         مهندسی کامپیوتر شبستر

آفرين به خودم... آفرين به خودم... آفرين به خودم...

بچه ها جاتون خالي امروزو فكر نكنم حتي يه لحظش تا آخر عمرم از يادم بره ... خونه نبودم كه از طريق سپيده فهميدم

جوابارو دادن ...نميتونين تصور كنين كه چه حالي پيدا كردم...دنباله روزنامه فروشي مي گشتم كه رفتم رسيدم گجيل قاپيسينا ... از شانسم همونجام پيدا كردم روزنامرو گرفتم و پهن كردم رو زمين .. تا اسممو پيدا كنم مردم و زنده شدم اسممو كه ديدم عينه جنييا ميدوييدم ...نميدونستم كجا ولي ميدوئيدم... وقتي به خودم اومدم كه جلو خونه ي مامان جون بودم و داشتم وحشيانه در ميزدم درو كه باز كردن شروع كردم به داد زدن حالم خيلي بد بود

اخرش عمم شروع كرد به فحش دادن و يه كشيده نثارم كرد كه باعث شد گريه كنم يه 1 ساعتي كه گريه كردم حالم خوب شد ...ولي هنوزم تو كف موندم ...مــــــــــــــــــــــن؟ كارشــــــــــــــــــــناسي؟ انگار خوابه

اونم با سپيد از يه جا از يه رشته...(بچه ها يكي از دوستاي عزيزم قبول نشده گريه كردنم بيشترشم به همين دليل بود)

به هر حال به همه دوستام كه قبول شدن تبريك ميگم و اونائي هم كه قبول نشدن ايشالا ساله بعد از كارشناسي هاي سراسري قبول شن ايشالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...

به بابا كه گفته بودم فكر ميكرد اشتبا ميكنم هي ميگفت خوب نگا كردي؟...ايشالا كه درسته و اينا ...انگار تنبل تر از اينا بودم كه از كارشناسي قبول شم ولي شدم

حالم خـــــــــــــوبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط pariSa  | 

عصبانی شده بودم به خاطر ازدواج یکی از (گدوخ) های کلاس زبانمون . با بابا اومدم. تا رسیدم مامان پرید حیاط . چنان تند تند می گفت می ترسید زنگ بزنن و بگن اشتب بوده : پریسا زنگ زد گفت" از شبستر قبول شده "شبسترو چنان می کشید معلوم بود از پریسا تاثیر ورداشته آخه مطمئنم پریسا بیشتر واسه شبستر ذوق کرده تا چیزای دیگه اش !! خلاصه چنان ذوقی کردم که تو کنکور خودم این همه ذوق نکرده بودم آخه نه اینکه شریف می خواستم و شد اینی که هس واسه همون ! اومدم بزنگم مامان گفت خونه مامان بزرگشه زنگیدم اونجا انگار اول نشناخت(شایدم شناخت ها با خودش گفته این کی من کی اما بعد دلش به حالم سوخت)شناخت! داشت جیغ می زد (یازیخ نینسین اول سریدی دانیشجو الیر دا):نگاااااااااااااار؟قبول شدم!کلی تبریک گفتم هی می گفت شبستر قبول شدم یه بار نگفت مهندسی قبول شدم.

حالام اومدم اینجا بگم پریسا جون یادته من هی از پاسکال می گفتمو لعنت میدادم استادو؟ یادته به کتاب کلفت پاسکال چنان نیگا می کردی انگار چندشت می شه . حالا تو هم دیگه باید با کافمن(نویسنده اش) دوس شی تا بلکه یه چیزایی حالیت شه.البت نترس من مخ پاسکالم خودت که می دونی زحمت کشیدم تا نمره ام شد یازده تمام! اگه بلد نبودی خودم یادت می دم . اصلا می خوای یه کار کن تمام دروس اختصاصی که داری نرو کلاسشون رات دوره ،من خودم هستم.

ولی میدونی پریسا جوووووون هم واسه قبول شدنت از شبستر خوشحالیدم هم ناراحتیدم ! آخه حنانه که شوهر کرد رفت قم . بهناز(آبجی)نامزد کرده مارو تحویل نمی گیره. تو هم که با شبستر ازدواج کردی حالا من تنها چیکار کنم ؟عصرا که دلم تنگید خونه ی کی برم ؟بی خیال !!

راستی دختر به تو میگن نه به اون بالاییه که امروز حالمو به هم زد(دختره ی 17ساله) . ایشالا بدون اینکه بیا فتی یا مشروط بشی یا کارت به التماس به استادای عقده ای بکشه مهندس شی.خدا چه می دونه شاید با هم یه شرکت زدیم چطوره؟ آخه ما کار شراکتیمون خوبه <کنایه به وبلاگ>در آخر به قول استاد زبان که امروز با لحن کشیده به اون دختره میگفت، منم میگم:congratulation PariSa !!!

                                                                      نگار

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط pariSa  | 

پشت پنجره ايستادم
عشق از پشت پنجره پيدا بود
                                         و چه زيبا بود!
باران مي باريد
                  و چقدر صدا بود،
قدم به روشني پنجره نهادم
و به باران نزديکتر شدم
دستهايم جلو رفت
                           و تمام تيرگي پنجره را پاک کرد.
باران حياط را مي شست و من محوطه ي نگاهم را . . .
ولي هنوز از من دور بود
پنجره را براي ورود باران باز کردم
                                                  براي ورود بوي خاک!
و دستهايم به آنها خوشامد گفت
 و ناگه نگاهم به سوي عشق چرخيد که
  زير سايبان درخت انار زانو زده بود
و دستانش با خاک گره خورده بود
                                                و نگاهش با نگاه من!
تلاقي نگاهها چقدر به دلم مي نشست
زانوانش کف زمين را ترک کرد و در فضا معلق ماند
دستانش زلالي آب را شکافت
و خود را در آن شستشو داد
و  دوباره پيکان قدمهايش يه سوي پنجره ام نشان رفت
دستان عشق دوباره نگاه هايمان را گره زد
باز هم از او دور بودم و
                                  پاهايم بي اختيار به سوي حياط قدم برداشت
از پله ها پرواز کردم و به گودي حياط رسيدم
در کنار سفره ي گلها زانو زده بود
                                                  و با سليقه گل مي چيد
گفتم :عشق من!
                              نازنين من!

به پاخاست و ناگه فرياد کوتاهي زد
                                                      و گلها روي زمين افتاد
خون مي باريد از انگشتش
دستمال سفيد گلدارم را دور انگشتش تاب دادم
گلها را دوباره به دست گرفت
دستانش به سويم نزديک شد
                                            و لبانش گفت:اين گلها براي تو!
لبخندي بر لبانش دويد
و من گلها را به قيمت عشق او خريدم
دوباره گفت:
آن روز سکوت تو به من گفت که دلت
 در سرزمين عشق مرا پذيرفته
                                                و من تو را!
و نسيمي وزيد و او را در آغوشم انداخت و
تن سرد و خيسم زير باران در آغوش گرم او احساس آرامش کرد.

ناگهان آسمان غريد
                                و مرا از خواب زيباي رويايي بيدارم کرد؛

و من فرياد زدم:
                           نازنين من!
و شنيدم که همه بر اين غفلتم خنديدند
                                                                 و من گريستم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط pariSa  | 

امروز رفته بوديم كوه(عون بن علي) جاي شما خالي خوش گذشت البته اگه از جوادها فاكتور بگيريم اخه خيلي جواد خونه بود موقع رفتن از جاي پرتي رفتيم درسته سخت بود بالا رفتنش و هي ضايع ميشديم و كمك ميگرفتيم ولي خوبيش اين بود كه جوادا كم بودن بالام كه انگار(به قول يه نفر ) چارا شهناز بود موقع برگشتن به اصرار مامان(كه خسته شده بود) از راه اصلي برگشتيم اونجا خيلي بد بود هم هوا شديدن گرم شده بود هم راه اسفالت خسته كنندست چون هيجان نداره كه يه هوئي ليز بخوري ولي به هر حال هر چي بود برا چند ساعتي هم كه شده از اين جو دادن جواباي كنكور بيرون اومده بودم آخه چن روزه مريض شدم از بس كه هي ميگن ديگه امشب حتماْ ميدن ولي باز خبري نميشه خوابمم كه ماشالا قرش قوروش شده شبا بيدار ميمونم روزا ميخوابم حرف دورو برم كه تمومي نداره همه ماشالا به خياله خودشون يه پا روانشناسن هر كي ميرسه بهم ميگه فوقش كه چي آخرش اينه كه قبول نميشي ديگه يكي نيس بهشون بگه گفتنش خيلي راحته ...اين حرف بيشتر از همه اذيتم ميكنه كه ميگن بخوني مگه چي ميشه اونائي كه خوندن و نيگا كن همش بيكارن تو هم بخوني ميشي مثه همونا اخه همه كه برا كار كردن نميخونن نخونم چيكار كنم؟! بچه ها دعام كنيد كه اين بار با خبراي خوش آپديت كنم
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط pariSa  | 

امروز هیشکی خونه نبود .آفتاب که زده بودهمه رفته بودن دنبال مشغله های خودشون.سکوت سنگینی تو خونه قدم میزد . دوست داشتم یه بارون شدید بزنه و خیسم کنه اما آفتاب هم انگار بهم دهن کجی میکرد . ومن تنها بودم .سکوت قدم میزد .تیک تیک ساعت دیواری پتکی بود که به سرم کوبیده میشد .حالا با این همه تنهایی چیکار باید می کردم ؟دوس داشتم یکی زنگ درو می زد و منو از تنها یی درمی آورد حتی کسی که اگه روزای دیگه بو د و می اومد تو دلم می گفتم :این دیگه از کجا پیداش شد؟!اما دریغ ...! سراغ ترانه های قدیمی رفتم حرفای تکراری همیشگی ! "ای که تویی همه کسم ، بی تو می گیره نفسم "حرفایی که همیشه گفتنو باور کردم ، حتی تویی که ادعات می شد همیشه هستی ، تا آخرش ، تویی که همه ی این ترانه ها رو برام خوندی حالا چطور شده منو تنها گذاشتی اما هنوز زنده ای و نفس می کشی؟ آره! همه شون برام تکراری و خسته کننده بودن. ساعتو نیگا کردم وقتش بود .قرار بود همون سریال جالبی رو که دوس داشتم بده . تلویزیونو روشن کردم ولی هر چی منتظر موندم خبری نشد .آخر سرم یه آقا با کتو شلوار رسمی که به نظرم خیلی مضحک بودبا کلی طفره رفتن گفت که به خاطر یه فوتبال زنده سریال بی سریال !نشستم پای تلو زنگیدم . . . "می بخشین خونه نیس ، وقتی اومد میگم زنگ بزنه" دوباره خواستم به یکی دیگه ازدوستام بزنگم اما یادم افتاد باهاش سر یه چیز چرت قهریدم وروم نمیشه باهاش حرف بزنم.حالا چیکار باید می کردم ؟! چشمم افتاد به کامپیوترم و صدرحمت فرستادم به مخترعشو . . . کلیک رو کانکشن و ساین این و. . . اما هرچی به اد لیستام نیگا کردم شرمنده ی نگام نشدن تا دست کم یکیشون آن شه !!

انگار تمام اتاقم داشت رو قلبم سنگینی می کرد ، تمام خاطرات و افکار قدیمی داش بغضمو آب می داد و عقربه های ساعت دیواری قاه قاه به تنهایی وحشتناکم می خندیدن.دیگه کسی به فکرم نبود ، همه مشغول خودشون بودن و من تنها !همه چیز درس برعکس شده بود برعکس چیزی که من دوس داشتم ، خدایا! چه روز وحشتناکی بود!

نشستمو رفتم تو خودم ؛ساعت همچنان قدم می زد و صدای قدماش دیوونه ام می کرد . دنبال یه چیزی بودم که سرگرمم کنه اما . . .چی؟!

یه دفعه یادم افتاد یه خدای بزرگی بهم توان خوندن و نوشتن داده ، یادم افتاد یه روزی یه معلمی الفبا رو سرمشقم کرد تا بتونم یه روز بخونم و مهمتر بنویسم ، یادم افتاد یه عزیزی بهم یادداد چطوری یه وبلاگ وا کنم وبنویسمم . آره ! پا شدم ،امروز همون روز بود ، روزی که تنها بودم و می تونستم بنویسم و نوشتم . . .

و وبلاگ  افتتاح شدو من تمام اونچه رو که تودلم سنگینی می کرد نوشتم . از امروز دیگه تنها نبودم .یاد گرفته بودم وقتی با یه بغض بارونی درگیر شدم بنویسم وبه قول آن عزیز که می گفت:

می نویسم که گریه نکنم. . .!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط pariSa  |