از اونجائي كه هر كسي تو وبلاگش يه مطلب از عقش(همون عشق خودمون) ميزاره گفتيم ما هم عقب نمونيم و يه چيزيم ما بزاريم كه يه وقت نگن بلد نيستيم...![]()
عشق يعني چي؟!
از معلم زبان ميپرسن عشق يعني چي؟...ميگه هم پايه ي love
از معلم تاريخ ميپرسن ميگه...سوغاتي سلسله ي دل
معلم ادبيات ميگه...موهبت الهي
معلم هندسه ميگه...مجموع نقاطي است به دور قلب
معلم ديني ميگه...گاهي حلال گاهي حرام
معلم جغرافي ميگه...مثل رودي هستش كه سرچشمه اش قلب
معلم فيزيك ميگه... شيء است كه دماي جوش بدن رو بالا ميبره
...
ميبينيم كه هر كسي عشق رو جوري معنا ميكنه بعضي ها قشنگ ترين پديده ي عالم رو عشق ميدونن بعضي كه يه بار طعم شكست رو چشيده باشن
عشق رو با آه و افسوس ياذ ميكنن...
يا هر كسي عشق رو با يه رنگي ميبينه كه تازگي هام مد شده همه ميگن مشكي رنگه عشق(به خاطر كاست رضا صادقي) ولي به نظر من همه ي رنگاي خدا عشقه بستگي داره چطوري نگا كني ...بعضي از ماها به خاطر خاطراتمون علاقمند ميشيم به يكي از رنگا ويكي از رنگا براي هر كسي معني عشق داره...
نظر شما چيه؟ عشق چه رنگيه؟ برا متولد فروردين... ارديبهشت... عشق چه رنگيه؟
ولي از همه ي اينا که بگذريم حتي مي بينيم تو طبيعي ترين مسئله ي زندگي که مرگ باشه ،مرگي که برا همه هس و به قول قديميا شتريه که در خونه ي هر کي مي خوابه باز هم فرق هس. دنيا به جايي رسيده که حتي براي مرده ها هم ولي عصر هس . بالاي شهر مرده ها ! مسخره اس!نمي دونم وقتي آدما مي ميرن ازشون فقط چند تا استخون باقي مي مونه چه فرقي مي کنه کجا باشن ؟ چرا بايد براي خونه ي آخرتشون هم ميليونها پول بدن؟
کيِ فکر مي کرد آدما اين همه از هم فاصله بگيرن؟ اين همه تفاوت از اولين لحظه ي زندگي تا مرگ چرا بايد باشه؟
يعني تو ي اون دنيا هم وليعصري هس؟ يعني اونجا هم بالاي شهر و پايين شهر داره؟
حالم از اين همه فاصله و تناقض به هم مي خوره!يعني کيا باعث اين تفاوت شدن؟يعني مي شه يه روزي اين تفاوتها پاک بشه و همه بشن مثه هم ؟! راحت و خوشبخت! و هيچ دختري تو حسرت عروسک موطلايي دخترک همسايه نباشه؟!اما نه!همين طور بوده و هس ! و هر چي فکر کنم بازم به جايي نمي رسه
به خودم ميام هنوز تو مطبم بايد پاشم آخه نوبتم شده. منشي صدا ميزنه: نفر بعدي!
ميگن دوست به كسي ميگن كه وقتي غصه داري پيشت باشه ...همدمت باشه...هميشه باهات باشه...وگرنه هر كسي ميتونه تو خوشيا شريك باشه...تو اين زمونه اين نياز تنهائي رو همه با جنس مخالف برطرف ميكنن
ولي من خيلي خوشحالم كه اونقدر دوست خوب دارم (دختر)كه بتونم تنهائيم و باهاشون قسمت كنم و تو شادي و ناراحتيم پيش منن
...امروز تولد يكي از همين دوستاست
دوستي كه هر موقع گريه كردم باهام گريه كرده هر موقع خنديدم باهام خنديده... تولد
مهســــــــــــــــــا جـــــــــــــــــــون تــــــــــــــولدت مبــــــــــــــــــــــــــــارك
خيلي دوست دالم نانازكم...كم برام گريه نكردي كه
...يادته وقتي منشي زاده دعوام كرده بود قبل من زدي زير گريه بچه ها نميدونستن منو بايد آروم كنن يا تورو...
عزيزم از ته دلم آرزو ميكنم سالي پربار و پر از موفقيت و شادي همراه داشته باشي وبه آرزوهات(نه همش اون موقع پر رو ميشي)برسي ...دوست دارم![]()
قبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول شــــــــــــــــــــــــــــــــدم
قبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول شـــــــــــــــــــــــــــــــــدم
مهندسی کامپیوتر شبستر![]()
آفرين به خودم... آفرين به خودم... آفرين به خودم...![]()
بچه ها جاتون خالي امروزو فكر نكنم حتي يه لحظش تا آخر عمرم از يادم بره ... خونه نبودم كه از طريق سپيده فهميدم
جوابارو دادن ...نميتونين تصور كنين كه چه حالي پيدا كردم...دنباله روزنامه فروشي مي گشتم كه رفتم رسيدم گجيل قاپيسينا
... از شانسم همونجام پيدا كردم روزنامرو گرفتم و پهن كردم رو زمين .. تا اسممو پيدا كنم مردم و زنده شدم اسممو كه ديدم عينه جنييا ميدوييدم ...نميدونستم كجا ولي ميدوئيدم... وقتي به خودم اومدم كه جلو خونه ي مامان جون بودم و داشتم وحشيانه در ميزدم درو كه باز كردن شروع كردم به داد زدن حالم خيلي بد بود
اخرش عمم شروع كرد به فحش دادن و يه كشيده نثارم كرد كه باعث شد گريه كنم يه 1 ساعتي كه گريه كردم حالم خوب شد ...ولي هنوزم تو كف موندم ...مــــــــــــــــــــــن؟ كارشــــــــــــــــــــناسي؟
انگار خوابه
اونم با سپيد از يه جا از يه رشته...(بچه ها يكي از دوستاي عزيزم قبول نشده گريه كردنم بيشترشم به همين دليل بود
)
به هر حال به همه دوستام كه قبول شدن تبريك ميگم و اونائي هم كه قبول نشدن ايشالا ساله بعد از كارشناسي هاي سراسري قبول شن ايشالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...
به بابا كه گفته بودم فكر ميكرد اشتبا ميكنم هي ميگفت خوب نگا كردي؟...ايشالا كه درسته و اينا ...انگار تنبل تر از اينا بودم كه از كارشناسي قبول شم ولي شدم![]()
حالم خـــــــــــــوبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه![]()
عصبانی شده بودم به خاطر ازدواج یکی از (گدوخ) های کلاس زبانمون
. با بابا اومدم. تا رسیدم مامان پرید حیاط . چنان تند تند می گفت می ترسید زنگ بزنن و بگن اشتب بوده : پریسا زنگ زد گفت" از شبستر قبول شده "شبسترو چنان می کشید معلوم بود از پریسا تاثیر ورداشته![]()
آخه مطمئنم پریسا بیشتر واسه شبستر ذوق کرده تا چیزای دیگه اش !!
خلاصه چنان ذوقی کردم که تو کنکور خودم این همه ذوق نکرده بودم آخه نه اینکه شریف می خواستم و شد اینی که هس واسه همون ! ![]()
اومدم بزنگم مامان گفت خونه مامان بزرگشه زنگیدم اونجا انگار اول نشناخت(شایدم شناخت ها با خودش گفته این کی من کی اما بعد دلش به حالم سوخت
)شناخت! داشت جیغ می زد
(یازیخ نینسین اول سریدی دانیشجو الیر دا
):نگاااااااااااااار؟قبول شدم!کلی تبریک گفتم هی می گفت شبستر قبول شدم یه بار نگفت مهندسی قبول شدم.
حالام اومدم اینجا بگم پریسا جون یادته من هی از
پاسکال
می گفتمو لعنت میدادم استادو؟ یادته به کتاب کلفت پاسکال چنان نیگا می کردی انگار چندشت می شه . حالا تو هم دیگه باید با کافمن(نویسنده اش) دوس شی تا بلکه یه چیزایی حالیت شه.
البت نترس من مخ پاسکالم خودت که می دونی زحمت کشیدم تا نمره ام شد یازده تمام!![]()
اگه بلد نبودی خودم یادت می دم . اصلا می خوای یه کار کن تمام دروس اختصاصی که داری نرو کلاسشون رات دوره ،من خودم هستم.
ولی میدونی پریسا جوووووون هم واسه قبول شدنت از شبستر خوشحالیدم
هم ناراحتیدم !
آخه حنانه که شوهر کرد رفت قم . بهناز(آبجی)نامزد کرده مارو تحویل نمی گیره. تو هم که با شبستر ازدواج کردی حالا من تنها چیکار کنم ؟
عصرا که دلم تنگید خونه ی کی برم ![]()
؟بی خیال !!![]()
راستی دختر به تو میگن![]()
نه به اون بالاییه که امروز حالمو به هم زد(دختره ی 17ساله) . ایشالا بدون اینکه بیا فتی یا مشروط بشی یا کارت به التماس به استادای عقده ای بکشه مهندس شی.
خدا چه می دونه شاید با هم یه شرکت زدیم چطوره؟ آخه ما کار شراکتیمون خوبه <کنایه به وبلاگ>در آخر به قول استاد زبان که امروز با لحن کشیده به اون دختره میگفت، منم میگم:![]()
![]()
congratulation PariSa !!!
نگار ![]()
به پاخاست و ناگه فرياد کوتاهي زد
و گلها روي زمين افتاد
خون مي باريد از انگشتش
دستمال سفيد گلدارم را دور انگشتش تاب دادم
گلها را دوباره به دست گرفت
دستانش به سويم نزديک شد
و لبانش گفت:اين گلها براي تو!
لبخندي بر لبانش دويد
و من گلها را به قيمت عشق او خريدم
دوباره گفت:
آن روز سکوت تو به من گفت که دلت
در سرزمين عشق مرا پذيرفته
و من تو را!
و نسيمي وزيد و او را در آغوشم انداخت و
تن سرد و خيسم زير باران در آغوش گرم او احساس آرامش کرد.
ناگهان آسمان غريد
و مرا از خواب زيباي رويايي بيدارم کرد؛
و من فرياد زدم:
نازنين من!
و شنيدم که همه بر اين غفلتم خنديدند
و من گريستم!!!
امروز هیشکی خونه نبود .آفتاب که زده بودهمه رفته بودن دنبال مشغله های خودشون.سکوت سنگینی تو خونه قدم میزد . دوست داشتم یه بارون شدید بزنه و خیسم کنه اما آفتاب هم انگار بهم دهن کجی میکرد
. ومن تنها بودم .سکوت قدم میزد .تیک تیک ساعت دیواری پتکی بود که به سرم کوبیده میشد .حالا با این همه تنهایی چیکار باید می کردم ؟
دوس داشتم یکی زنگ درو می زد و منو از تنها یی درمی آورد حتی کسی که اگه روزای دیگه بو د و می اومد تو دلم می گفتم :این دیگه از کجا پیداش شد؟!اما دریغ ...! سراغ ترانه های قدیمی رفتم حرفای تکراری همیشگی
! "ای که تویی همه کسم ، بی تو می گیره نفسم "حرفایی که همیشه گفتنو باور کردم ، حتی تویی که ادعات می شد همیشه هستی ، تا آخرش ، تویی که همه ی این ترانه ها رو برام خوندی حالا چطور شده منو تنها گذاشتی اما هنوز زنده ای و نفس می کشی؟ آره! همه شون برام تکراری و خسته کننده بودن. ساعتو نیگا کردم وقتش بود .قرار بود همون سریال جالبی رو که دوس داشتم بده . تلویزیونو روشن کردم ولی هر چی منتظر موندم خبری نشد .آخر سرم یه آقا با کتو شلوار رسمی که به نظرم خیلی مضحک بودبا کلی طفره رفتن گفت که به خاطر یه فوتبال زنده سریال بی سریال !
نشستم پای تلو زنگیدم . . . "می بخشین خونه نیس ، وقتی اومد میگم زنگ بزنه" دوباره خواستم به یکی دیگه ازدوستام بزنگم اما یادم افتاد باهاش سر یه چیز چرت قهریدم وروم نمیشه باهاش حرف بزنم.حالا چیکار باید می کردم ؟! چشمم افتاد به کامپیوترم
و صدرحمت فرستادم به مخترعشو . . . کلیک رو کانکشن و ساین این و. . . اما هرچی به اد لیستام نیگا کردم شرمنده ی نگام نشدن تا دست کم یکیشون آن شه !!![]()
انگار تمام اتاقم داشت رو قلبم سنگینی می کرد ، تمام خاطرات و افکار قدیمی داش بغضمو آب می داد و عقربه های ساعت دیواری قاه قاه به تنهایی وحشتناکم می خندیدن.دیگه کسی به فکرم نبود ، همه مشغول خودشون بودن و من تنها !همه چیز درس برعکس شده بود برعکس چیزی که من دوس داشتم ، خدایا! چه روز وحشتناکی بود!![]()
نشستمو رفتم تو خودم ؛ساعت همچنان قدم می زد و صدای قدماش دیوونه ام می کرد . دنبال یه چیزی بودم که سرگرمم کنه اما . . .چی؟!![]()
یه دفعه یادم افتاد یه خدای بزرگی بهم توان خوندن و نوشتن داده
، یادم افتاد یه روزی یه معلمی الفبا رو سرمشقم کرد تا بتونم یه روز بخونم و مهمتر بنویسم ، یادم افتاد یه عزیزی بهم یادداد چطوری یه وبلاگ وا کنم وبنویسمم
. آره ! پا شدم ،امروز همون روز بود ، روزی که تنها بودم و می تونستم بنویسم و نوشتم . . .
و وبلاگ افتتاح شد
و من تمام اونچه رو که تودلم سنگینی می کرد نوشتم . از امروز دیگه تنها نبودم .یاد گرفته بودم وقتی با یه بغض بارونی درگیر شدم بنویسم وبه قول آن عزیز که می گفت:
می نویسم که گریه نکنم. . .!!!![]()
![]()